X
تبلیغات
رایتل
شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1385

د گیم ... گروپ بلاگ ادیشن

 

http://www.fexon.com/movieinfo.php?mid=453

 

:پیش از پیش نوشت

خوشحالم که به عضویت این وبلاگ گروهی در اومدم

گیلاس خانومی ممنونم که پیشنهاد منو قبول کردی

از همتون ممنونم که منو به جمعتون پذیرفتید

:ارادتمند

MAX PAYNE

maxpaynethefall.blogsky.com

 

 

پیش نوشت:

میدونم طولانی شد فاصله بین مرحله قبل و بعد این پست.

شاید علتش این بود که ... هیچی ... خیلی وقت ها خیلی چیز هارو نمیدونم.

حدود ده پانزده صفحه ای نوشته بودم ولی حس کردم شاید زیاده گویی باشه و بی علت این پست طولانی بشه.

به همین خاطر سعی کردم بصورت مختصر تر به مواردی که برام جذاب تر بوده اشاره کنم.

 

کلید ها:

و حالا...

سکانس ها و صحنه هایی بود که برام جذاب بودند.

 

- بعنوان مثال اینکه نیکلاس ون اورتون چرا خودش رانندگی می کنه و راننده ای در خدمتش نیست یا چرا فقط یک خدمتکار مسن بصورت پاره وقت با اون زندگی می کنه یا چرا ایستاده صبحانه می خوره یا چرا نگاه اون خدمتکار به نیکلاس یک نگاه مادرانست یا کادر های ثابت دوربین که فقط بازیگران در اون کادر متحرک هستند. اینها همگی المان ها و اشاراتی هستند که باعث میشه ما به داخل شخصیت نیکلاس نفوظ کنیم. نکاتی بسیار ظریف که بعد از چند بار دیدن فیلم خیلی لذت بخش تر بنظر میاند.

 

-  خود تیتراژ آغازین فیلم خیلی مهمه ... پازلهایی که در هم میریزند. نوشته ها و اسامی بازیگرها خیلی معمولی میاند و محو میشند ولی در پشت این اسامی ، بک گراند بصورت یک پازل ، در هم ریخته میشه ... این مهمه.

 

- اولین تولدی که برای نیکلاس گرفته میشه بصورت یک سورپرایزه. سورپرایزی در یک رستوران گرون قیمت و خدمت کارهایی که همگی می ایستند و به نیکلاس هپی بیرت دی میگند.

نیکلاس میگه: من از سورپرایز متنفرم.

برادرش کندراد هم میگه: این شرکت تفریحی زندگی تورا عوض میکنه ... این یک تجربه عمیقه.

این مهمه.

 

- نیکلاس برای خودش در تنهایی خودش یک تولد گرفته ... خودش در تنهایی خودش در جلوی تلویزیونی که اخبار اقتصادی و گذارش سهام بورس رو میده. دومین تولد در فیلم و این خیلی مهمه.

 

- کلید بعدی اینکه:

تولد قبلی که ذکر شد ، تولد دوم فیلم نبود ، بلکه تولد سوم بود چرا چونکه تولد اول در خود عنوان بندی آغازی فیلم بصورت یک فلاش بک از دورن کودکی نیکلاس نشون داده شده. پس تولد قبلی تولد سوم بود.

 

- بعد از تماس نیکلاس با اون شرکت تفریحی ، نا خداگاه و بدون اختیار وارد یک بازی میشه که اصلا انتظارش رو نداره.

نیکلاس به مسئول شرکت میگه: این تشکیلات چیه؟ ... شما چی میفروشید؟

مسئول شرکت در جواب میگه: همه چیز ... این یک بازیه مثل مرخصی رفتن با این تفاوت که شما به مرخصی نمیرید بلکه اون میاد پیش شما.

این کلید مهمه ... خیلی مهم.

ومهم تر اینکه مسئول شرکت میگه: ما همه چیز میفروشیم.

دقیقا معضل جامعه مدرن در اینه که همه چیز هم خریدنیه هم فروشی و این نکته ایه که دیوید فینچر به اون اشاره می کنه این کلید هم مهم بود.

 

- نکته بالا خیلی مهم بود. دیالوگ زیبایی هم بود

مسئول شرکت میگه: این یک بازیه.

و دقیقا بعد از اون بازی هست که واقعا بازی شروع میشه ... حتی قبل از امضا کردن فرم های رضایت نامه که باید توسط متقاضی پر بشه و امضا بشه.

یا بقول مسئول شرکت که بصورت شوخی میگه: با خون خودتون امضا کنید.

یا بصورت یک اشتباه لپی میگه: تموم مشتریای ما ناراضی بودند ، ببخشید منظورم این بود که راضی بودند.

اینها خیلی مهمه ... دیالوگ های مهم و اساسی که تماشاگر عامی معمولا بهش توجه نمی کنه. اینها کلید های مهمی هستند که فینچر بصورت رایگان به ما میده.

مسئول شرکت میگه: این یک بازیه.

و درست بعد از این دیالوگ هست که مشکلات شروع میشه ... بله نوک مداد نیکلاس میشکنه ... این دقیقا اولین مشکله. بازی شروع میشه قبل از اینکه نیکلاس فرم نظر خواهی رو امضا کنه و رضایتش رو از حضور در این بازی اعلام کنه. این خیلی مهمه ... نکته ایکه معظل جامعه مدرنه ... مثال کوچیکش همین ای میل ها و کوکی های ناخواسته. خیلی مهمه.

 

- در صحنه ای نیکلاس مجبوره به درون یک سطل زباله بپره یا از دست یک سگ توی کوچه پس کوچه های شهر فرار کنه. کارهایی که قبلا تو زندگیش تجربه نکرده بوده. پرش در یک سطل زباله با کفش و کت و شلوار چند هزار دلاری.

 

- بازی به مرحله اوج خودش نزدیک میشه. بی اعتمادی ... ترس ... کنترل نامحسوس. اینها چیزهایی هستند که هر انسانی با هر اراده ای رو به مرز جنون می کشه. بیاد نظام کنترل نامحسوسی افتادم که جرج اورویل در سال 1945 برای انسان امروزی پیش بینی کرده بود. یک نظام امنیتی دقیق و غیر قابل فرار برای بشریت.

 

- دیوید فینچر پارو از این هم فراتر گذاشته و شخصیت فیلم رو از داخل شرکتش از اون جلال و جبروت به جایی می بره که حتی یک سکه هم در کف جیبش نیست. نیکلاس مجبور میشه گدایی کنه.

دقیقا همون کسی که در اول فیلم به منشی شرکت میگه: نمیدونی کم توجهی و بی محلی به دیگران چه لذتی میده.

این همه تناقض در رفتار و مکان برای چیست؟

 

- یک رستوران گران قیمت در اول فیلم ولی حالا یک پاتوق و محل ارزان قیمت؟ فینچر بدنبال چیست؟ این همه بلا بر سر نیکلاس برای چیست؟

 

-باز هم یک تناقض و قرینه معکوس دیگر:

کسی که درب منزلش با ریموت کنترل باز و بسته میشه حالا مجبوره بصورت مخفیانه و بصورت خیلی بی کلاس از نرده های خونه آویزون بشه تا بتونه وارد خونه خودش بشه. در یک لحظه انسان صاحب همه چیز هست و در لحظه دیگر با یک کاغذ ناقابل که به درب منزل نصب شده انسان صاحب هیچ چیز نیست.

ریموت کنترلی که در دست نیکلاس بوده و اختیار تام به اون میداده اکنون وجود ندارد و او مجبور است از درب خونه خودش بصورت دزدکی وارد بشود. این همه تناقض و قرینه معکوس برای چیست؟ فینچر بدنبال چیست؟

 

- به هیچ کس و به هیچ چیز اعتقاد و اعتماد ندارد ، فقط میداند که نفس می کشد و زنده است ، پس وجود دارد. مرزی بین عقل و جنون هم برای نیکلاس و هم برای تماشاگر فیلم. فینچر از تو متشکریم که لذت چشیدن این احساس را بما بخشیدی.

 

- الان نوبت همه ماست که از بالا ساختمان خودمان را به پایین پرتاب کنیم. در لحظه ای که فکر می کنیم همه چیز تمام شده، درست در همهن لحظه متوجه میشویم که این یک بازی بوده. بازی که فینچر میزبان آن است.

 

- الان نوبت میرسه به تعریف از فیلم (پس تاحالا چیکار می کردم؟):

دیالوگی بس حساب شده و حرفه ای. یک دیالوگ عمیق و حساس.

دیالوگی که با یک خط بار تمام فیلم رو بدوش میکشه:

آقای ون اورتون چشماتون رو باز نکنید ، شیشه ها پلاستیکی هستند اما باز هم ممکنه ایجاد بریدگی بکنه.

جدا زیبا نیست؟ ... خدایی؟ یک دیالوگ که به اندازه ساعت ها کلاس آموزشی بار و مطلب و اندیشه داره.

این یک کلید خیلی مهم دیگه بود.

 

- و یک تولد دیگر

جشن تولد چهارم که در پایان فیلم بود و کندراد به برادرش میگه:

تولدت مبارک نیکی ... این بازی هدیه تولد تو بود ... من باید یک کاری می کردم ... تو داشتی تبدیل به یک آدم عوضی می شدی.

دیگه آخه فینچر چجوری بما حالی کنه؟ با چه زبونی؟

یک تولد در آغاز فیلم و یک تولد در پایان فیلم. هر دو تولد بصورت سورپرایز برای نیکلاس برگذار میشه. دقت کنید به نحوه فیزیک بدنی نیکلاس در هر یک از این سورپرایز ها و تولد ها. در تولد اول در رستوران مجلل نیکلاس بصورت متکبرانه و مغرور نشسته ولی این تولد با اینکه در یک مکان و یک کاخ مجلل برگذار میشه ولی این بار چهره نیکلاس خیلی آرام و معصوم و بچه گانست. اون تغیر کرده. الان تازه متوجه میشیم که این همه فلاش بک به گذشته و دوران کودکی و تولدی که در کنار پدرش بوده بخاطر چی بود.

 

در روانشناسی بحثی وجود داره و اشاره به این نکته داره که شخص با تغیر ناگهانی مکان و محیط بصورتی که چیزی تحت قدرت و کنترلش نباشه ، با یک شوک عصبی روبرو میشه. این شوک باعث یک تحریک روحی و روانی میشه که میتونه تمام کسالت و افسردگی روح را به امید و طراوت تبدیل کنه یا حد اقل از عوارض و آثار بیماری بکاهه.

باز هم اشاره به این دیالوگ میکنم که کندراد میگه:

نیکی من مجبور بودم این کار رو انجام بدم ... تو داشتی به یک آدم عوضی تبدیل می شدی.

 

بله ، فینچر بقیقا بدنبل این ها بود. پس از اینهمه گرفتاری و مشکلات.

پس از این همه ... فینچر از زبان کندراد میگه: تو داشتی به یه آدم عوضی تبدیل می شدی ... من باید یک کاری می کردم.

بله ، بازی و شرکت سی آر اس یک نوع درمان بود.

 

 

.

.

.

.

.

.

 

 

نه هنوز تموم نشده

تازه رسیدیم به قسمت لذت بخشش

بله به سکانس برتر. سکانسی که برای من خیلی مهمه:

در صحنه ای نیکلاس مجبور میشه از خونه خودش دزدی کنه. اون از ذاخل آشپزخانه از داخل یک ظرف شیشه ای که مربوط به مستخدم میشه مقداری اسکناس و سکه برمیداره. درست در همین لحظه برداشتن پول ها ، تصویر کات میشه به نمایی که یک تاکسی متوقف میشه و نیکلاس از اون پیاده میشه و به راننده تاکسی پول میده و به راننده میگه باقی پول مال خودت. به نظر میاد این دو نما از دو سکانس متفاوت باشه ولی داریم اشتباه می کنیم ، این ها همگی نما هایی از یک سکانس هستند که با یک کات غیر منتظره از هم جدا شده اند. دزدی پول و پرداخت پول به راننده تاکسی همگی نماهایی از یک سکانس هستند که با یک کات غیر منتظره از یک کلوزاپ دست به یک مدیوم شات تاکسی از هم جدا شده.

 

به یاد یک سکانس از فیلم لورنس عربستان افتادم ، آنجایی که پیتر اوتول در داخل دفتر کارش به آتش یک کبریت فوت میکنه و درست در همون لحظه تصویر از یک کلوزاپ صورت کات میشه به کویر و به یک لانگ شات از کویر ... یک لانگ شات از طلوع آفتاب.

 

نوع تدوین فیلم لارنس عربستان در زمان خودش خیلی جالب و غیر منتظره بود و همگی این ایده رو تحسین کردند که چگونه یک کلوزاپ داخلی به یک لانگ شات خارجی کات شده. اما اکنون این نوع تدوین خیلی عادی شده. در خیلی از فیلم های امروزی میشه ردی ازش پیدا کرد. تدوین و فیلم برداری و امکانات همه متریال هستند ، فقط باید دید این متریال ها در دست یک حرفه‌ای صاحب سبک چجوری ازش استفاده میشه. درست است داریم از فینچر صحبت می کنیم.

 

.

.

.

.

.

.

 

دل نمیکنم این پست رو تموم کنم.

و حالا تحلیل سکانس برتر:

چرا وقتی نیکلاس پول رو به راننده تاکسی داد گفت: باقی پول مال خودت؟

در صورتی که در پلان قبل نیکلاس دزدی کرده بود و به این پول احتیاج داشت.

از دو زاویه میشه بررسی کرد این سکانس رو:

یک:

چون نیکلاس بر اثر بازی ایکه درونش گرفتار شده بود به مرحله ای رسید که مجبور شد گدایی کنه و از کف زمین سکه جمع کنه ، نیکلاس به یک شوک و بازگشت به خود دچار شده و حالا براش قدر و ارزش یک سکه بیشتر قابل درکه. درصورتی که اون یک بانکدار بود و قبلا هم قدر یک سکه رو بخوبی می دونست ولی اکنون جور دیگه. برای همین کسی که قبلا با حساب و کتاب خرج می کرد ، حالا به همنوعش کمک میکنه البته با پولی که خیلی بهش احتیاج داره.

دو:

طبق مسئله اثالت وجود در فلسفه ، هر شخصی ممکنه در طول زندگیش حرکات و رفتار مختلف داشته باشه ولی در نهایت اون ذات و منش اصلی نهفته خودش رو نمایان می کنه. نیکلاس با اینکه در پلان قبل دزدی کرد ولی اکنون مثل یک جنتل من باقی پول رو به راننده تاکسی بخشید. یک جنتل من با لباس های پاره

 

 

 

 

حرف و سخن بسیار است

ولی مطمئن هستم بیش از این زیاده گویی میشود

فینچر از تو متشکریم که لذت درمان پس از این دیوانگی را بما چشاندی.

ارادتمند:

MAX PAYNE

 

 

:پ.ن

آقا رسول رفتی

تلویزیون داره دیونمون می کنه

انگار تازه تورو کشف کردند

هر کانالی میزاری داره سفر به چزابه رو میزاره

امان از این قوم مرده پرست

وقتی زنده ای تا اونجایی که بتونند زیرابتو می زنند

حالا که رفتی و دستشون بهت نمیرسه واست اشک تمساح می ریزند

توف به غیرتتون

آدم خوبی بود؟

حالا دیگه !!!

حالا که رفت

فردا نوبت کیه؟

 

:پ.ن۲

خواهم زخدا بی ولایم نکند

غرق گنهم ولی رهایم نکند

یک خواسته دارم از خدای تو حسین

در هر دو جهان از تو جدایم نکند