X
تبلیغات
رایتل
شنبه 8 دی‌ماه سال 1386

این شرح فیلم اخیر به اندازه دو پست متعارفم قدکشیده.

 

نمی دانم ، یک حسی دارم

مثل پریدن در استخر

با اینکه می دانیم خوش است ولی بازهم در پریدن تعلل می کنیم.

 

ترس نهان یا نابلدی؟

من می گویم هردو

نشان به آن نشان که بر سردر اینجا نوشته ام:

آنان که می توانند ، می سازند / آنان که نمی توانند ، نقد می کنند.

 

 

 

هو العلیم و الحکیم

   قبل از نوشتن برای آگراندیسمان ، به خیلی جاها سرزدم. خواندم و یاد گرفتم. متاسفانه اکثرا اینگونه شرح کرده بودند: جوانی از سر اتفاق ، از زن و مردی در پارک عکاسی می کند. بعد از ظهور ، متوجه جنازه ای در عکس می شود. به پارک می رود و جنازه را پیدا می کند. فردا صبح در بازگشت به پارک آن جنازه وجود ندارد. با اطرافیانش این مسئله را درمیان می گذارد ولی آنها به او سعی دارند بقبولانند که این جریان توهمی بیش نبوده است. در پارک گروهی پانتومیم بازی می کنند. آنها با توپ ناپیدا(خیالی) مشغول بازی تنیس هستند و از عکاس جوان می خواهند که توپ را برایشان به داخل زمین پرتاب کند.

 

   این نوشته ای بود که شبیه اش را در خیلی جاها دیدم. وحتی در نقد هایشان براحتی قال قضیه را کنده بودند و سروته کار را با با مسئله شکاکی دکارت به هم دوخته بودند. داستان فیلم را اینگونه نقد کرده بودند که: حقیقت نسبی  است. که از کجا معلوم داستان عکاسی در پارک در ذهن عکاس جوان اتفاق نیفتاده است؟ یاکه آن جنازه در پارک اصلا وجود داشته است یا خیر. جنازه خیالی است و اصلا وجود نداشته درست مانند آن توپ تنیس ناپیدا. و قص الاهذا ...

 

ولی آیا داستان به همین گونه است؟

آیا نقد کردن آثار آنتونیونی به همین سادگی است؟

آیا نقد کردن یک اثر هنری کار هر کسی است؟

(شنیدم که در دلتان گفتید "کار تو جوجه هم نیست". زیر حرفتان نزنید! شنیدم! من همه چیز را می دانم! حتی چهره مادر بزرگ ندیده ام را. مادر بزرگی که در یک سالگی من تصادف کرد و عمرش را به شما داد. بیاد دارم چشمانش آبی مایل به خاکستری بود و موهایی گندمی و همیشه شانه کرده داشت. من حتی زاویه گردنش را هم بیاد دارم. حدودا 37 درجه بود.آخرین بار به من نگاه کرد و گفت "بچم چش شده؟". آخه مریض شده بودم و او به عیادتم آمده بود. بعد از اینکه از خانه مان رفت ، با کامیونی تصادف کرد و مرد. خدا بیامرزدش ، همیشه دو جفت جوراب 3ربعی به پا می کرد ولی علتش را کسی نمی دانست. خودش می گفت "آدم(مرده) پیش مرده شور هم باید آبرو داشته باشه". می گفت "حجاب ماله بعد زندگی آدم هم هست نه مال وقت زندگی". کامیون که زیرش گرفت ، چند متر هم با خودش اونو کف خیابون کشید. وقتی بالا سرش رسیدند هنوز چادر به سرش بود. چادر و جورابش پاره پاره شده بود ولی هیچکی نتونستونسته بود بدن ننجون مارو ببینه. هیچکی الا آقاجونم. آقاجونم که تو سالیان گذشته با هر بار دیدن بدن ننجونم ، من یعنی نوه اش رو صاحب یک عمو یا عمه کرده بود. تازه فهمیدیم چرا دو جفت جوراب می پوشید چون او هم مثله من همه چیز را میدانست. این دانستن تو فامیل ما ارثیه. خوب از اینجا به این نکته رسیدیم که من شنیدم بهم چی گفتید. که بهم گفتید "جوجه". آره من جوجه ام و نمیتونم فیلم های آنتونیونی رو نقد کنم. من جوجه ام ، پس هستم!. چه ربطی داشت؟. ربطش اینه که خاطره ها و تصاویر هیچگاه از ذهن انسان پاک نمی شوند بلکه این آدرس خاطره ها و تصاویر هستند که پاک می شوند. درست مثل همان عملیاتی که در کامپیوتر جهت پاک کردن اطلاعات استفاده میشه. پس به همین خاطر من چهره مادربزرگم را بیاد دارم. یا طبق نظریه "جهان هولوگرافیک" این خاطره من ممکنه تصویری باشه که تو ذهن پدرم  یا عمو یا عمه ام بوده که به مغز من نشت کرده است. بهر حال این ربط داستان مادربزرگ من با آگراندیسمان هست که مهمه. از کجا معلوم که این نوشتار چیزی جز تراوشات ننمناک ذهن من نیست که فالبداهه مکتوب شده است یا که اگر این داستان حقیقت دارد از کجا معلوم من چهره مادر بزرگم را بخاطر داشته باشم؟

 

   هرچه هست کلید حل معما در زیبا بودن یا نبودن مادر بزرگ من نیست، بلکه کلید حل معما در بودن یا نبودن مادر بزرگم نهفته است. )

 

   این پرانتز از خود متن هم بزرگتر شد. درست مثل لاک یک لاکپشت.

 

ادامه دارد...

 

 

 

ارادتمند:

MAX PAYNE