X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1385

جهانفرمای کوچک

نادر وحید

نشر البرز

چاپ اول تابستان 83

قیمت 3900 تومان

پشت جلد نوشته:

آنا ذوق زده به تابلو خیره شد و دیگر به هیچ وجه نمی توانست جلوی اشکهایش را بگیرد. سپس به سوی تابلوی جهانفرمای بزرگ رفت و، در حالی که می خندید و می گریست، گفت: جد بزرگ متشکرم. بازم شما راست گفتین؛ من دوباره برگشتم. حالا دیگه یک جهانفرمای واقعی ام. می بینین، بابا جهان با بابای من آشتی کرده. همه ی این کارها رو شما کردین، مگه نه؟

این کتاب به روش جالبی از حق مسلم کپی رایت! در کشورمون استفاده کرده. جد بزرگ توی سریال خانهء سبز رو به خاطر دارین؟ آن شرلی با موهای قرمز رو چطور؟ پدربزرگ بدعنق پرین در باخانمان چی؟ همه و همه ی اینها ترکیب شدن تا داستان سرگرم کننده ای به نام جهانفرمای کوچک را خلق کنند. الحق که ترکیب قشنگیه!

اینهم نوشته ی توی جلد ، اول کتاب:

فرنگیس همچنان در فکر آن تلگراف و واکنش خشن و غیر منطقی جهانفرما بود. تقریباً اطمینان داشت که تلگراف از جانب بابک بوده و هرچه فکر می کرد، نمی توانست رفتار کینه توزانهء شوهرش را تایید کند و حق را به او بدهد. مگر بابک چه خطایی کرده بود، به جز آنکه خواسته بود با دختر موردعلاقه اش ازدواج کند؟ این گناهی نبود که مستحق چنین مجازاتی باشد که جهانفرما رابطهء پدر فرزندی را به طور کلی قطع کند و حتی حاضر نشود تلگرافی که از جانب او رسیده است، آن هم پس از ده سال، باز کند و بخواند. به نظر فرنگیس این دیگر لجبازی خاص جهانفرماها بود.

  اما راستی چه چیزی باعث شده بود که بابک، پس از این همه سال، تلگرافی برای پدرش بفرستد؟ فرنگیس چند بار وسوسه شد کوکب یا یکی از بچه ها را بفرستد پاره های تلگراف را برایش بیاورند؛ اما خودش هم نمی دانست چرا تردید می کرد. فکر تلگراف بدجوری ذهنش را به خود مشغول داشته بود. نکند اصلاً از طرف بابک نبود، ولی به بابک مربوط می شد؟ نکند این یکی هم، خبر شوم مرگ کسی را با خود داشت؟

صفحه آخر توی جلد هم این اقتباس را از داستان کرده است:

آنا با دیدن جد بزرگ، از ته دل نفسی از سر آسودگی کشید و جلو رفت: شما اینجایین؟ نزدیک بود زهره ترک بشم. خیال کردم دیگه رفتین.....

جهانفرمای بزرگ آهسته به سوی آنا برگشت و براندازش کرد: واسهء چی زهره ترک بشی؟ دیگه جایی برای ترس و نگرانی نیست. تو دیگه اینجا، توی خونهء پدری، موندگاری.

در نگاه جد بزرگ، حالتی بود که دل آنا را لرزاند: شما که نمی خواهین تنهام بذارین؟

گوشهء لب جد بزرگ کمی بالا رفت و ادایلبخند را درآورد:چرا تنها؟ دیگه تنها نیستی؛ همه رو داری: جهانگیر، فرنگیس، کوکب، علی، گلی.... تو دیگه به عنوان آخرین عضو خانوادهء جهانفرما پذیرفته شدی.

اما من شما رو هم دوست دارم... شما بودین که کمکم کردین....

جهانفرمای بزرگ دستی به موهای آنا کشید و درحالیکه دوباره نگاهش بر قاب عکس ثابت مانده بود، گفت: خب من هم همیشه با توام؛ درست مثل قاضی.