X
تبلیغات
چهره بلاگ
پنج‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1386

نام کتاب : خاطرات ناخدای زیردریایی

نویسنده : ژنرال هاینس شفنر

ترجمه : شادروان ذبیح ا... منصوری

انتشارات : زرین

کتاب در برگیرنده ی خاطرات ژنرال هاینس شفنر فرمانده ی ناو زیردریایی آلمانی است که در طول جنگ جهانی دوم هدایت آن را بر عهده داشت . هاینس شفنر یکی از پرآوازه ترین دریانوردان نیروی دریایی آلمان بود که در طول جنگ جهانی دوم رشادت های بسیاری از خود نشان داد . در ابتدا مختصری در مورد دوران نوجوانی خویش و همچنین چگونگی پیوستنش به نیروی دریایی آلمان توضیح داده است و سپس به شرح عملیات ها و نبردهایش در طول دوران جنگ جهانی دوم پرداخته است .

 نویسنده درکنار شرح جذاب نبردها به بیان تجارب خود در زمینه ی دریانوردی و هدایت شناورهای زیردریایی پرداخته و همچنین تا حدودی برخی از تاکتیک های رزم دریایی را توضیح داده که کتاب را علاوه بر آنکه سرگرم کننده است آموزنده نیز میکند .

برخی از نکاتی که به صورت مفصل در این کتاب شرح داده شده است عبارتند از :

-         سلسله مراتب فرماندهی نیروی زیر دریایی آلمان

-         نحوه ی زندگی به مدت طولانی در شرایط سخت و در درون زیر دریایی

-         سلاح ها و ابزار های به کار رفته در ناوشکن های ضد زیردریایی

-         نحوه ی پشتیبانی ، سوخت رسانی ، تدارکات ، تعمییر زیردریایی در صحنه ی جنگ

-         نحوه ی حمله به کشتی های دشمن

-         مخابرات و نحوه ی برقراری ارتباط با ستاد فرماندهی توسط زیردریایی

-         نکات فنی در مورد خود شناور

-         تسلیحات موجود در زیردریایی

و بسیاری نکات دیگر که با مطالعه ی این کتاب با آن آشنا خواهید شد .

مطالعه ی این کتاب رو به علاقمندان به مطالعه ی وقایع جنگ جهانی دوم و همچنین به کسانی که به صنعت دریانوردی علاقه دارند پیشنهاد میکنم .

یکشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1386

 چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

ترجمه : گیتی خوشدل

چاپ : پنجاه و هفتم

نشر : پیکان

پیشگفتار کتابه :

فلورانس و اسکا ول شین نویسنده امریکایی این کتاب به یک خانواده قدیمی فیلادلفیایی متعلق بود سالیان بسیار در مقام هنرمند(نقاش) و متا فیزیسین و خطیب نامی بلند اوازه داشت و با خدمت بزرگ شفا بخشیدن هزاران تن از مردمان را در گشودن گره ها و حل مسائل زندگیشان یاری سترگ بود.سالیان سال در نیویورک ما بعد الطبیعه تدریس میکرد. افراد بیشماری در کلاسهاش شرکت میجستند و از این طریق پیام معنویت را به گروهی وسیع میرساند.

کتابهای نه تنها در امریکا بلکه در خارج نیز کثیر الانتشار بودند و با مهارتی بسیار جای خود را در دور افتاده ترین دهکده ها یا دورترین شهرهای اروپایی و باور نکردنی تریت اماکن جهان باز میکردند.هر روز با کسانی مواجه میشویم که با خواندن یکی از کتابهای خانم فلورانس اسکا ول شین حقیقت را دریافته اند.

بزرگترین راز موفقیتش این بود که همواره خودش بود: ساده و صمیمی و بی تکلف و شوخ طبع.هرگز نخواست قرار داری و ادیب ماب یا دارای نفوذی تحمیلی باشد. از این رو هزاران تن که نتوانسته بودند از طریق سنتهای قدیمیتر یا حتی شامختر پیام معنویت را دریابند - یا دست کم در اغاز راه کتابهای متعارف ما بعد الطبیعه برایشان چندان جذابیتی نداشت- به او پناه می اوردند.

هرچند بسیار معنوی و روحانی بود معمولا معنویت و روحانیتش در پس برخورد ساده و راحت با موضوع مورد بحث پنهان میشد.گرایش فنی و فرهنگستانی نداشت و با مثالهای اشنا و عملی و روزمره اموزش میداد. پیش از انکه اموزگار حقیقت شود برای کتابها نقاشی میکرد

در باره نویسنده : خانوم فلورانس اسکا ول شین نویسنده امریکایی این کتاب که دیگر در قید حیات نیستند از یک خانواده قدیمی فیلادلفیایی بود. سالیان سال در مقام هنرمند(نقاش) مشاور.اموزگار ماورائ الطبیه و خطیب نامی بلند اوازه داشت و با شفا بخشیدن هزاران تن از مردمان در گشودن و حل گره ها و مسائل زندگیشان یاوری سترگ بود.

فرستنده : ژیگولو

دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1385

نام کتاب : فاجعه ی لنینگراد

نویسنده : آناتول داروف

ترجمه : مرحوم ذبیح ا... منصوری

انتشارات : گلریز- تهران

 

 این کتاب شامل خاطرات آناتول داروف یکی از بازماندگان محاصره ی مخوف شهر لنینگراد روسیه  توسط نیروهای آلمان در فاصله ی سالهای 1940 تا 1943 میلادی مباشد در طی این محاصره از 4 ملیون نفر سکنه شهر لنینگراد 3.5 ملیون نفر بر اثر سرما ، گرسنگی و بیماری های مختلف از بین رفتند ، محاصره ای که سبب گردید تمام اصول انسانیت و مدنیت در این شهر به وادی فراموشی سپرده شده و محاصره شدگان به دلیل نبودن مواد غذایی و محاصره ی طولانی  حتی به خوردن گوشت انسان های مرده روی بیاورند تا بتوانند به حیات خود ادامه دهند . با این حال همین مردم که هرگز امیدی به طلوع مجدد خورشید سعادت و نیکبختی در شهرشان نداشتند در مقابل دشمن یک قدم هم عقب نشینی نکردند و عاقبت شاهد موفقیت را در آغوش کشیدند .

این کتاب بسیار پر محتوا و در بر گیرنده نکاتی جالب در ارتباط با نحوه لشکر کشی آلمان به شوروی و علل عدم موفقیت آلمان در به تصرف درآوردن شهر لنینگراد که یکی از شهرهای استراتژیک اتحاد جماهیر شوروی بوده و هست میباشد ، همچنین با مطالعه این کتاب با تاکتیک های به کار رفته توسط مدافعین شهر در برابر دشمن و نحوه مقاومت آنها در برابر آلمان ها و  کلیاتی کلیدی در ارتباط با دفاع مدنی آشنا میشویم . نویسنده بسیار جالب وقایع روزمره و فجایع انسانی رو به تصویر کشیده و تا حدودی در انعکاس این فاجعه ی انسانی موفق بوده است .

 

کتابیست تامل برانگیز و با خواندن آن به عمق اتفاقات و جنایات صورت گرفته در طول جنگ جهانی دوم پی میبریم و با سرنوشت مردمی آشنا میشویم که با دست خالی و بی هیچ چیزی در برابر دشمن مقاومت کردند و با خون خود مانع از سقوط شهر و تسلیم آن شدن که چه بسا اگر تسلیم میشدند سرنوشت جنگ دچار تغییرات اساسی میشد و شوروی عملا شکست سنگین و غیر قابل جبرانی را میپذیرفت و تصرف باقی آن نیزبرای قوای آلمان نازی دشوار نبود و میتوان گفت مقاومت مردم شهر لنینگراد در تعیین سرنوشت شوروی تاثیر بسزا و  مثبتی گذاشت .

 

مطالعه این کتاب رو به علاقمندان مطالعه ی تاریخ بین الملل و همچنین علاقمندان به مطالعه علوم نظامی پیشنهاد میدهم .

جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1385
 
 
خاطرات پس از مرگ براس کوباس
 
 نوشته‌ی :ماشادو دآسیس
ترجمه :عبدالله کولری

کتاب را در دست می‌گیریم و برگی را ورق می‌زنیم و به صفحه‌ای می‌رسیم که پیش از آغاز داستان، این‌ جمله بر آن نوشته شده است: "تقدیم به اولین کرمی که بر کالبدم افتاد"!
بعد از خواندن این تقدیم‌نامه‌ی عجیب و غریب، وقتی وارد قصه می‌شویم و می‌بینیم "براس کوباس" در همان ابتدا به ما گوشزد می‌کند که: "این نوشته‌ی آدمی است که دیگر مرده؛ من این کتاب را با قلم نشاط و مرکب مالیخولیا نوشته‌ام"، کنجکاوی‌مان برای خواندن ادامه‌ی داستان تحریک می‌شود.
اشتباه نکنید؛ قرار نیست ما با نوشته‌ای روبرو شویم که از دید آدمی مرده به روایت جهان مردگان بپردازد یا حتی از جذابیت ناشناخته‌های دنیای دیگر استفاده کند و خواننده را با چشمان حریص به دنبال کردن سطور و صفحات کتاب ترغیب کند؛ نه. "ماشادو دآسیس" با بهره‌گیری از این تمهید زیرکانه، دست "براس کوباس" را باز می‌گذارد که بی‌هیچ دغدغه‌ی خاطر به روایت اتوبیوگرافی‌گونه‌ی زندگی گذشته‌ی خود بپردازد؛ "من در ساعت دو بعد از ظهر جمعه‌ای از ماه اوت سال 1869، در خانه‌ی ییلاقی زیبای خودم واقع در کاتومبی، جان به جان آفرین تسلیم کردم. مردی بودم شصت و چهار ساله، تنومند، مرفه، مجرد، و یازده دوست تا گورستان مشایعتم کردند".
طبیعی است که آدم مرده نه ارزشی برای زمان قائل است و نه از قضاوت دیگران و به‌قول خود راوی "افکار عمومی" و عکس‌العمل آن‌ها در برابر اعمالی که روزی انجام داده در هراس است؛ پس "براس کوباس" می‌تواند با فراغ‌بال و صداقت کامل، زندگی شصت و چهار ساله‌ی پر کشمکش و در عین حال یکنواخت خود را برای ما روایت کند.
تا این‌جای کار، یک نویسنده داریم به نام "ماشادو د‌آسیس" و یک نویسنده‌ی دیگر به نام "براس کوباس" که قرار است در رمان "دآسیس" زندگی خود را روایت کند و آن‌هم نه در هنگام حیات که از دنیای مردگان! شاید اگر کسی سال تولد و مرگ "ماشادو دآسیس" را نداند، پس از خواندن چند صفحه از کتاب گمان کند این رمانی است که چند سال پیش یا حداکثر در بیست الی سی سال گذشته نوشته شده، اما بدون شک مایه‌ی تعجب است که بدانیم "دآسیس" این رمان را در سال 1880، یعنی بیش از صد و بیست سال پیش از این نوشته است! شیوه‌ی نگارش و تکنیک روایت رمان آن‌چنان مدرن است که ما را ناگزیر، به تحسین قدرت قلم نویسنده وا می‌دارد. "ماشادو دآسیس" در سال 1839 در برزیل متولد شده و در سال 1908 در همان‌جا درگذشته است. عمده‌ی شهرت او بیش‌تر به‌‌واسطه‌ی نگارش همین رمان "خاطرات پس از مرگ..." (1880) و دو رمان کینکاس بوربا (1892) و دن کاسمورو (1990) است.
عجیب است که نویسنده‌ای با این قدرت هرگز به جایگاهی که شایسته‌ی آن است دست نیافته و هرچند "خاطرات پس از مرگ..." پس از ترجمه و انتشارش به زبان انگلیسی در فهرست صد رمان بزرگ جهان جای گرفت اما با این‌حال هنوز "ماشادو دآسیس" در دنیای ادبیات نام چندان شناخته‌شده‌ای نیست. "سوزان سانتاگ" منتقد شناخته‌شده، "ماشادو دآسیس" را بزرگ‌ترین نویسنده‌ای می‌داند که تاکنون در آمریکای لاتین ظهور کرده است؛ کافی است غول‌های ادبی این قاره مثل "گابریل گارسیا مارکز" و "کارلوس فوئنتس" و آثار عظیم آن‌ها را درنظر بیاوریم، تا اهمیت جمله‌ی "سانتاگ" را بهتر دریابیم. بی‌تردید خواننده‌ی تیزبین با یک مقایسه بین آثار خلق‌شده در دوره‌ی نگارش "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" با این رمان (و دیگر آثار "ماشادو دآسیس") در می‌یابد که سخن سوزان سانتاگ چندان هم به گزافه نیست و "دآسیس" یکی از بهترین نویسندگان قرن نوزدهم دنیاست. مقایسه‌ی سبک پراطناب و توصیف‌های پر شاخ و برگ و ماجراهای گاه دور از باور رمان‌های بزرگ نویسنده‌های هم‌دوره با دآسیس (از جمله اونوره دو بالزاک)، با نوشته‌های صیقل‌خورده و برتر از زمان او، می‌تواند معیار خوبی برای سنجش عیار نویسندگی این نویسنده‌ی برزیلی باشد. "ماشادو دآسیس" هم‌چون "سروانتس" (نویسنده‌ی رمان ماندگار "دن کیشوت") به‌طرز اعجاب‌آوری فراتر از زمان و زمانه، "مدرن" است؛ چه این‌که ما هنوز پس از صد و اندی سال رمان او را می‌خوانیم و لذت می‌بریم، در حالی‌که بسیاری از نوشته‌هایی که حتی در روزگار خود در مرکز توجه بوده‌اند و از نظر زمانی هم چند دهه بیش‌تر با ما فاصله ندارند، در دوره‌ی ما از یادها رفته‌اند و گذشت زمان تازگی و جذابیت آن‌ها را از بین برده است.
برگردیم به خود کتاب.
در چند سطری که در ابتدای نوشتار از قول "براس کوباس" نقل کردم، لابد در میان توصیفاتی که او از خود ارائه می‌دهد کلمه‌ی "مرفه" را هم دیده‌اید. "براس کوباس" در زمان حیات در خانواده‌ی ثروتمند و پرنفوذی به دنیا آمده است و در تمام عمر همان‌طور که خودش در انتهای رمان اشاره می‌کند متمکن می‌ماند: "این بخت بلند را داشتم که ناچار نبودم نانم را با عرق جبین خودم به دست بیارم". طبیعی است تنها شهرت و قدرت است که می‌تواند کسی را که دغدغه‌ی ثروت ندارد، اغوا کند و براس کوباس هم از ابتدا تا انتهای عمر از وسوسه‌ی این‌دو به‌دور نیست. چه آن زمان که سودای وزارت و مناصب مهم دولتی را دارد و چه زمانی که در انتهای عمر آن فکر عجیب اختراع "مشمای براس کوباس" که قرار است "مالیخولیا" را درمان کند و برای او شهرت فراوان به‌همراه بیاورد به ذهنش خطور می‌کند.
آن‌چه نقش مهم بعدی را در زندگی "براس کوباس" ایفا می‌کند، "زن" است. گرچه براس کوباس هرگز ازدواج نمی‌کند و "زاد و رود"ی ندارد، اما زنان نقش پررنگی در دوران حیات او دارند. "ویرژیلیا" مهم‌ترین این زنان است که قرار است با براس ازدواج کند اما "لوبونوس" سر می‌رسد و او را از دست براس در می‌آورد؛ این اتفاق هرچند باعث جدایی موقت ویرژیلیا و براس کوباس می‌شود اما در واقع مقدمه‌ای است بر آغاز روابط پنهانی این‌دو که تا مدت‌ها ادامه دارد. زنان زندگی "براس کوباس" همگی سرنوشتی تلخ دارند. "مارسلا" که اولین آن‌هاست آبله می‌گیرد و زیبایی و در ضمن آن، زندگی پر زرق و برق خود را از دست می‌دهد و در فقر می‌میرد. "ائوژنیا" علی‌رغم زیبایی از همان جوانی دچار نقص عضو (یا به قول خود براس، "چلاق") است و نهایتن مجبور می‌شود زندگی خود را در یک خانه‌ی کوچک خیریه بگذراند. "نیان لولو" هم جذابیت و طراوتش را در سن هجده سالگی و در پی ابتلا به "تب زرد" با خود به گور می‌برد. "ویرژیلیا" نسبت به سه زن دیگر، خوشبخت‌تر می‌نماید اما زندگی‌اش دست کمی از آن‌ها ندارد؛ او مدام به شوهرش خیانت می‌کند و همیشه در هراس از وقوف او به ماجراست و درواقع نه از زندگی با لوبونوس آن‌چنان لذت می‌برد و نه از روابط عاشقانه با براس کوباس. در آخر هم با مرگ هر دوی این‌ها، تنها و غمگین باقی می‌ماند.
زندگی براس کوباس به همین وقایع محدود می‌شود، یعنی تلاش برای کسب قدرت و شهرت و جستجوی عشق؛ طنز تلخی که در سراسر رمان جریان دارد، با مرگ براس کوباس به اوج می‌رسد؛ چه این‌که براس کوباس علی‌رغم همه‌ی سعی و تلاشی که در طول شصت و چهار سال زندگی‌اش انجام می‌دهد، در حالی‌که مدت‌‌ها از ویرژیلیا دور بوده می‌میرد و هنوز هم گمنام است و یازده نفر بیش‌تر در تشییع جنازه‌اش شرکت نمی‌کنند که آن‌ها هم اعضای خانواده و دوستانش نزدیکش هستند.
براس کوباس در زمان حیاتش دستی در قلم و ادبیات داشته و برای روزنامه‌ها شعر و یادداشت می‌‌فرستاده است و این یکی دیگر از ترفندهای "ماشادو دآسیس" برای باورپذیر کردن شیوه‌ی روایت براس کوباس از زندگی خودش است. بسیاری از افکار و توصیفات به‌کار رفته در کتاب آن‌چنان بدیع و جذاب هستند که تا مدت‌ها در ذهن خواننده باقی می‌مانند و شاید اگر "دآسیس" بر ذوق نویسندگی براس کوباس تاکید نمی‌کرد، به‌‌کار بردن آن‌ها از جانب او کمی دور از باور می‌نمود. برای مثال در نظر بگیرید فصل‌ 54 را که براس در آن تیک‌تاک ساعت را این‌گونه توصیف می‌کند:
"شیطان پیری را پیش چشم مجسم می‌کردم که وسط دو کیسه نشسته که روی یکی نوشته‌اند زندگی و روی دیگری مرگ، و یکسر سکه‌ها را از کیسه‌ی اول درمی‌آورد و توی کیسه‌ی دوم می‌اندازد..." و نیز توصیفات بدیع فصل‌های 56 و 135 راجع‌به پروانه‌ی سیاه و پروردگارش و سرگرمی سیاره‌ی زحل و مواردی از این دست.
مرگ براس کوباس از ذات‌الریه، پایان همه‌ی وقایع ریز و درشتی است که هرچند در زمان اتفاق افتادن احتمالن مهم جلوه می‌کرده‌اند اما وقتی از دید و زبان یک مرده روایت می‌شوند به بازی مسخره‌ای می‌مانند که ارزش پوزخند زدن هم ندارد.
"خاطرات پس از مرگ براس کوباس" را نشر مروارید با ترجمه‌ی بسیار خوب عبدالله کوثری منتشر کرده است و به احتمال زیاد بعد از خواندن آن، این گفته‌ی "سوزان سانتاگ" را تایید خواهید کرد که: "از جذاب‌ترین کتاب‌هایی است که تاکنون نوشته شده
**************************************************************
من نویسنده ای فقید هستم٬ اما نه به معنای آدمی که چیزی نوشته و حالا مرده٬ بلکه به معنای آدمی که مرده و حالا دارد می نویسد."
ماشادو دِآسیس نویسنده برزیلی٬ این اثر را در سال ۱۸۸۰ میلادی خلق کرد اثری که برخی آن را برجسته ترین اثر در ژانر "اتوبیوگرافی تخیلی" می دانند. زبان طنز و کنایه آمیز نویسنده نسبت به زندگی را در سرتاسر داستان کتاب می توان مشاهده کرد.
"تقدیم به اولین کرمی که بر کالبدم افتاد" هیچ تقدیمی کتابی را تاکنون ندیده ام که چون این یکی توانسته باشد محتوای کتاب را نمایان کند. زندگی٬ آرزوها٬ ناکامی ها٬ عشق٬ حسرت٬و.... نمی دانم آیا دِآسیس در طول حیاتش با نیچه آشنائی داشته یا نه؟ ولی بی گمان وی تحت تأثیر افکار آباء اگزیستانسیالیسم در قرن ۱۹ بوده است.
این کتاب در ایران با ترجمه عبدالله کوثری و توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است
چند خط پایان کتاب که هیچ گاه از یاد نمی رود:
"این فصل آخر فقط شامل سلبیات است. من به شهرت نرسیدم٬ به وزارت نرسیدم٬ به معنای واقعی خلیفه نشدم٬ ازدواج نکردم٬ اما در عین حال این بخت بلند را داشتم که ناچار نبودم نانم را با عرق جبین خودم به دست بیارم.علاوه بر این دچار مرگی چون دوناپلاسیدا نشدم و مثل کینکاس بوربا عقل ام را از دست ندادم. اگر این همه را روی هم بگذاریم و بسنجیم٬ می توان نتیجه گرفت که حساب من نه مازادی دارد و نه کسری٬ بنا بر این من وقتی مردم با زندگی بی حساب شده بودم. و این نتیجه گیری البته نادرست است٬ چرا که من همین که به این سوی عالم اسرار رسیدم٬ فهمیدم که اندک مازادی دارم و این مازاد آخرین وجه سلبی در این فصل سلبیات است: من زاد ورودی نداشتم٬ من میراث فلاکت خودمان را بر دوش دیگری نگذاشتم."  
فرستنده : هدیه
پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1385

شکوه آزادی

نویسنده : باگوان شری راجیش

مترجم : میر جواد سید حسینی

اسم کتاب هم "شکوه آزادی" نام داره، یک نویسنده هندی زبان با نام "باگوان شری راجنیش" ملقب به "اُشو" اون رو نوشته... نویسنده مورد علاقه من... استاد من... کسی که خیلی به من کمک کرد... خیلی... یک انسان واقی... یک پیامبر... پیامبر زمان ما، اما چون در میان ما بود، کسی او را نشناخت، او شیوه جدید زندگی کردن را به ما گفت، درباره کودک نوین، انسان نوین، خلاقیت، شهامت و... (و به همین دلیل خوندن کتاب‌های این نویسنده در ایران جرمه، کتاب‌هایی که با قیمت دو برابر فروش میره، و حتی از این نوشته‌های پاک هم سوءاستفاده می‌کنند... مخصوصا کتاب‌هایی که با ترجمه خانوم مرجان فرجی بوده و از انتشارات فردوس. چند وقت پیش برای خرید یکی از این کتاب‌ها به کتاب‌خونه‌ای رفتم و وقتی درخواست کتاب مورد نظر رو کردم، یک سری کتاب به من نشون دادن که اینا رو داریم، نمی‌دونیم داخلش هست یا نه، کتاب‌هایی که جلوی من بود... همه ناقص، ناقص...، چه بی‌رحم... چطور چاپش کردید... نوشته‌های اون کتاب‌ها مفهومی نداشت... دیگه روحی نداشت، دست زندن به اون کتاب‌ها برام مشکل بود... اما خیلی برام جالب بود خیلی...!. چرا که...) با خوندن این کتاب‌ها دیگه نگران آینده نیستی، یه گوشه میشینی و با سکوت اطرافت یکی میشی، بدون هیچ کشمکش و تشویشی... فقط و فقط به کل می‌پیوندی، راه پیوستن به کل رو خواهی دانست، دیگه چیزی باعث خروش و عصبانیتت نمیشه، باعث آشفتگی و رنجت نمیشه، دیگه انسانها رو با هر اخلاقی که داشته باشن دوست خواهی داشت، دیگه سواد، برتری، ثروت، فکر برتر، نابغه بود، مورد توجه بودن، در اوج بودن و بسیاری از چیزهای دیگه که برای آدمها، برای گفتن برتر بودن و خوب زیستن به قول آدمهای امروزی ، ملاک نیست... وقتی برای رسیدن به اوج تلاشی نداشته باشی، وقتی برای رسیدن به ثروت به خوب زیستن نگرانی و تلاشی نداشته باشی تو در آن واحد تمام آنها خواهی بود و تمام آنها خواهی شد، همه انسانها از بدو تولد همه آنها هستند، و ما همه آنها بوده‌ایم، اما همه گناهکار شده‌ایم... لایه‌های شرطی شدگی اطرافمان را گرفته‌اند، نفس کشیدن برای ما سخت و سخت‌تر شده است... ما مرده‌ایم... اما زنده شدنمان نیز امکان پذیر است، ما انسانیم...  و دیگر هیچ چیز برای تو عیب نخواهد کرد... همه چیز رو اُشو به تو گفته، به همین دلیل هم من فقط تو رو به خوندن این کتاب تشویق نمی‌کنم... با اینکه حتی در بعضی از جملات کل کتاب‌های اُشو در اون جمله خلاصه میشه... بله فقط در یک جمله...  شما در صورتی می‌تونی جواب رو دریافت کنی که، قبل از خوندن، تمام عقاید و باورهات رو کنار گذاشته باشی... تهی باشی... آماده و پذیرا باشی... اگر اینگونه عمل کنی، خوندن همین کتاب کافیه... بقیه کتاب‌ها فقط یک یادآوری یک تجربه شیرین خواهند بود... یک لبخند... یک شادی و تجربه وصف ناپذیر...

 بخش‌هایی از متن کتاب "شکوه آزادی".

:: انسان مانند صفحه سفیدی به دنیا می‌آید که از پیش بر آن هیچ چیزی نوشته نشده...
همه موجودات دیگر روح و ماهیت ثابتی دارند. در انسان این دقیقا برعکس است. وجودش اول می‌آید و سپس او به جستجوی ماهیت خود می‌پردازد. در حیوانات دیگر او ماهیت می‌آید بعد وجود. یک برنامه ذاتی از پیش طرح‌ریزی شده برایشان وجود دارد. آنها هرگز رشد نمی‌کنند، آنها همیشه به همان شکل اولیه و ثابت خود باقی می‌مانند. به همین دلیل است که خالی از غرض به نظر می‌رسند، مضطرب نیستند و در جان خود تنشی ندارند. در چشمان یک گاو نگاه کنید، می‌بینید چقدر آرام، ساده و بی‌دغدغه است؟ هیچ اضطراب، دلهره و غمی در آنها نیست. اما در چشم‌های یک انسان نگاه کنید. همیشه غمگین است، همیشه دلهره در آن موج می‌زند. همیشه نگرانی‌ای در آن هست: نگرانی از اینکه "آیا چیزی که می‌خواهم بشوم می‌شوم یا نه؟" دلهره از اینکه"آیا می‌توانم استعدادهای خود را شکوفا کنم یا نه؟" نگرانی از اینکه "آیا نیازهایم برآورده خواهد شد یا نه؟". حیوانات در آرامشند، آسوده‌اند. آدمی در تنش است. و این، هم مایه افتخار اوست و هم اسباب رنج او. این امر سبب افتخار اوست به این دلیل که او قادر به بازآفرینی خود است. بر این اساس او یک خداست...

:: به یاد داشته باشید، این "خود" است که احساس حقارت می‌کند، وجود نیست. وجود تحقیر نمی‌شود. هر چه خود بزرگتری داشته باشید، احساس حقارت بیشتری را تجربه می‌کنید. و به یاد داشته باشید که باعث این کار خودتان هستید. وجود به طور کامل از هر نوع تحقیری بی‌خبر است. گل سرخ در برابر نیلوفر به دلیل اینکه نیلوفر بزرگتر است تحقیر نمی‌شود. و فلان گل در برابر گل سرخ تحقیر نمی‌شود و به این دلیل که گل سرخ عطر دل‌انگیزی دارد احساس حقارت نمی‌کند. هیچ یک از این دو خود را با دیگری مقایسه نمی‌کنند...

:: می‌گویید که انسان نباید احساس گناه کند، ولی جلوگیری از این کار چگونه ممکن است؟ جزئئ‌ترین کیفیت یا هیجان منفی، اگر به داخل رو کند خود را هلاک می‌کند و اگر به بیرون برگردد دیگران را می‌کشد. نیازی به هدایت آن به هیچ جایی اعم از داخل یا خارج نیست. شما خیلی ساده می‌توانید آن را نظاره کنید تا محو شود، تبخیر شود و به داخل یا به خارج نرود. مردم فقط همین دو راه را می‌شناسند، پرتاب خشم به سوی دیگران یا برگرداندن آن به درون. پرتاب خشم به سوی دیگران، این آتش است، این کار ویرانگری است و طبیعتا، وقتی که شما دیگری را سوزاندید، دیگری را مجروح کردید، احساس گناه می‌کنید.... امکان دیگر برای اینکه خشم خود را به سوی دیگری پرتاب نکنید این است که آن را به درون برگردانید. آنوقت به خودتان آسیب می‌زنید. خودتان را زخمی می‌کنید، و این آتش در درون شما غوغا به پا می‌کند. آنوقت مثل کسی که روی قله آتشفشان نشسته هیچوقت روی آسایش را نمی‌بینید، همیشه نا آرامید و همه خوشی‌ها از زندگی شما رخت برخواهد بست...
اما رویکرد من چیست؟ رویکرد من این است که اگر زمانی خشم ظاهر شد- به نظاره‌اش بنشینید. شاهد خشم باشید. نسبت به خشم هیچ واکنشی انجام ندهید. نیازی به انجام هیچ کاری نیست. فقط به آن نگاه کنید. آنوقت تعجب خواهید کرد که چطور تنها با ملاحظه کردن آن، خشم شروع به محو شدن می‌کند...

:: تفسیر یک فرآیند است که باید بسیار دقیق فهمیده شود. شما می‌توانید یک بوته گل سرخ را ببینید و بعد شروع به شمردن خارها کنید. اگر فکر خود را بر دیدن خارها متمرکز کنید، بدیهی است که با تعداد زیادی از خارها روبرو خواهید شد. اگر به دنبال شمردن این خارها بروید از دیدن گل سرخ باز خواهید ماند. شمردن خارها آسیب دیدن از خارها را هم با خود دارد و دست‌هایتان مجروح خواهد شد، عصبانی می‌شوید، گاهی ناکامی هم نصیبتان خواهد شد و طعم یاْس را تجربه خواهید کرد و چشم‌های شما هم دیگر قادر به دیدن گل نخواهد بود. اصلا چطور می‌توانید در کنار آن همه خار گل سرخ را ببینید؟......
اما اگر  به گل سرخ نگاه کنید، اگر گل سرخ را احساس کنید، اگر با گل سرخ درآمیزید ، اگر اجازه دهید که عطر  خوش آن به هسته درونی وجود شما بخزد، اگر طراوت و قطرات شبنم و پرتوی رقصنده خورشید روی آن را حس کنید، اگر دیدن لذت گل  و زیبایی وصف ناپذیر  آن را تجربه کنید- دیگر خارهای گل سرخ به چشم شما نمی‌آیند! با اینکه آنها بر روی بوته نشسته اند اما دیگر برای شما وجود ندارند. نمی‌توانند وجود داشته باشند،  به این دلیل که چشم‌های شما پر از گل سرخ است. و هنگامی که چشم‌های شما – و نه تنها چشم‌ها که قلب شما نیز -  پر از گل سرخ باشند، از اینکه دیگر وجود خارها برای شما مساله‌ای نیستند، شگفت‌زده می‌شوید، این تنها گل سرخ است که برای شما اهمیت دارد و خارها چیزهای بی‌اهمیتی بیش نیستند. کل چشم‌انداز شما تغییر می‌کند و حتی اگر در خارها هم نگاه کنید، این نگاه، یک نگاه تازه خواهد بود. شما خارها را به مثابه‌ی گل سرخ نمی‌بینید بلکه نگهبانان گل‌ها می‌دانید.  و فکر می‌کنید که آنها هر لحظه سرگرم نگهبانی دادن از گلهایند. آنها دوستند، محافظت کننده گلند و بدون وجود آنها ادامه حیاط برای گل سرخ ممکن نخواهد بود. آن خارها حتما باید وجود داشته باشند...

فرستنده : جلال 

دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1385
بادبادک باز
نویسنده : خالد حسینی
 
بها: 3900 تومان 
 
خالد حسینی نویسنده ای افغان است که در آمریکا زندگی می کند و فقط خاطراتی از دوران کودکی خود از افغانستان دارد. از کابلی که هنوز به اشغال روس ها د رنیامده و در آن زیبایی هست, دوستی هست, هر چند همان موقع هم نگاه قومیتی وجود دارد, پشتو آقاست و هزاره نوکر و راه گریزی از این قوم پرستی نیست.
بادبادک باز نگاه انسانی است-کودکی- بزدل به دنیای پیرامونش که در واقع شاید نمی خواهد بزدل باشد, اما نمی تواند, او کودک حسودی است که پدرش را برای خودش می خواهد و سر آخر باید تاوانش را پس بدهد. او کسی است که هنگام به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان نیست, آسیبی نمی بیند ولی کودکی و خاطراتش را طالبان, روس ها و آمریکایی ها می سوزانند. بادبادک باز عاشق پرواز در آسمان آبی است و این محقق نمی شود مگر با کمک دوست و برادر دوران کودکی اش.
چیزی که در این کتاب توجهم را جلب کرد, حضور کم رنگ یا بهتر بگویم عدم حضور زنان در داستان است. مادر سرِ زا رفته, زنٍ دیگری هم در این خانه نیست. نگاه ها همه مردانه است و با تعصب. دنیای افغان دنیای مردانه ای است که زن در آن نقشی ندارد؟!
 
**********************************************
  نقدی بر یک کتاب مورد توجه

 بار گناه
یوسف نیک فام- «بادبادک باز» نوشته «خالد حسینی» اولین رمان یک نویسنده افغان است که به زبان انگلیسی نوشته شده است. خالد حسینی پزشک افغانی مقیم کالیفرنیای آمریکا، در سال ۱۹۶۵ میلادی در کابل به دنیا آمده است. پدرش مدتی در سفارت افغانستان در ایران شاغل بوده و مادر ایرانی اش در دبیرستان دخترانه بزرگی در افغانستان، تاریخ درس می داده است و خالد از سن ۵ تا ۸ سالگی به همراه خانواده در ایران زندگی کرده است. او بادبادک باز را در سال ۲۰۰۳ نوشته است.
تاکنون دو ترجمه از کتاب وارد بازار ایران شده است: ترجمه ای که «مهدی غبرایی» در سال ۱۳۸۴ به همت نشر همراه منتشر کرد و ترجمه «زیبا گنجی» و «پریسا سلیمان زاده» که در سال ۱۳۸۳توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است.
 
 قصه رمان:
امیر فرزند تاجری پشتون از ثروتمندان شمال کابل در محله وزیر اکبرخان افغانستان است. حسن و پدرش علی خدمتکار پدر امیر و هزاره ای هستند. علی و پدر امیر همبازی های دوران کودکی اند و با هم بزرگ شده اند. صنوبر دختر عموی علی که زنی فاحشه و بدنام است، پس از به دنیا آمدن حسن از خانه فرار می کند.
امیر در مسابقه بادبادک پیروز می شود تا عزت بیشتری نزد پدر داشته باشد. حسن به دنبال بادبادک رقیب امیر می دود که مورد تجاوز آصف، نوجوان شرور قرار می گیرد. امیر که شاهد ماجرا بوده، از اینکه هیچ تلاشی برای مقابله با آصف انجام نداده، دچار عذاب وجدان شده و احساس گناه می کند. علی و حسن با توطئه امیر از خانه می روند.
در مارس ۱۹۸۱، امیر که جوانی ۱۸ ساله شده، به خاطر جنگ شوروی و افغانستان به همراه پدرش به پاکستان و از آنجا به امریکا می رود. امیر در آمریکا با دختری پشتون به نام ثریا طاهری آشنا شده و ازدواج می کند. یک ماه بعد، پدر امیر به خاطر سرطان می میرد. امیر به نویسندگی روی می آورد و دو رمان منتشر می کند و در میان افغانی ها شهرتی به هم می زند. امیر و ثریا پس از یک سال، بچه دار نمی شوند.
رحیم خان دوست و شریک پدری امیر، از امیر می خواهد تا به پاکستان بیاید. امیر به آنجا می رود و رحیم خان را می بیند. رحیم خان حقایقی را به امیر بازگویی می کند. از ازدواج حسن با فرزانه و تولد سهراب فرزند آن ها می گوید و به حقیقت مهمی اشاره می کند. حسن برادر ناتنی امیر است و پدر امیر به صنوبر تجاوز کرده و حسن حاصل آن است.
رحیم خان از امیر می خواهد تا سهراب را به خاطر ناامنی های افغانستان به پاکستان آورده و به زن و شوهری امریکایی که یتیم خانه ای دارند، بسپارد. امیر به افغانستان می رود و رد سهراب را می گیرد تا به آصف می رسد. آصف حالا ماموری از طالبان است. در دیدار امیر و آصف، آصف امیر را به قصد کشتن مجروح می کند. سهراب با کمان، تیری به چشم آصف می زند و امیر از مهلکه جان سالم به در می برد. هر دو به پاکستان فرار می کنند.
امیر که می خواهد سهراب را به زن و شوهر امریکایی بسپارد، می فهمد که آن ها وجود خارجی ندارند و برای رهایی از بار گناهی که به حسن دارد، تصمیم می گیرد تا سهراب را به فرزندخواندگی قبول کند و او را به آمریکا ببرد. ثریا هم از این تصمیم راضی است؛ اما سفارت امریکا در پاکستان آن را غیر ممکن می داند. امیر می خواهد تا سهراب را به یتیم خانه ای بسپارد. سهراب به خاطر آن خودکشی می کند ولی به موقع نجات می یابد. امیر، سهراب را به آمریکا می برد. سهراب هنوز به زندگی عادی بازنگشته و گوشه گیر و ساکت است. امیر که به اتفاق سهراب در مسابقه بادبادک شرکت کرده است؛ لبخندی بر چهره سهراب می بیند و به آن می اندیشد و امیدوارانه پذیرای آن می شود.
 
 درونمایه:
مهم ترین درونمایه رمان، رهایی امیر از بار گناه و غلبه بر آن است. او حتی در این رهاورد به تحول شخصیتی نیز می رسد. او که در کودکی بدجنسی های خاص طبقه اشرافی خود را دارد و حتی مانند پدرش رویکردی به مذهب ندارد؛ در فصل بیست و پنجم رمان؛ خالصانه به سجده می رود و نماز می خواند.
 
 شخصیت ها:
شخصیت اصلی رمان، امیر است. خواننده شاهد دوران زندگی امیر از کودکی تا ۳۹ سالگی اوست (۲۰۰۲-۱۹۶۳). او زندگی پرماجرایی را پشت سر می گذارد. امیر در نوجوانی ترسو و بزدل است و به حسن، احساس حسادت می کند و از دید پدرش، بی دست و پا و شلفت است و مهم ترین ویژگی درونگرایی اوست. از نوجوانی به نویسندگی علاقه دارد و ارتباط دوستانه ای با رحیم خان دارد. با هوش و زیرک است. رمان به نوعی ، قصه رستگاری امیر است. قصه تلاش امیر برای نجات از بار گناهان.
حسن شخصیت دیگر رمان، در ایجاد تحول شخصیت امیر نقش اصلی دارد. شیعه و هزاره ای است. دوستی خالصانه ای با امیر دارد و به همراه پدرش جایگاه مناسبی - همانند همه هزاره ای ها- در جامعه افغانستان ندارد. تجاوز به او و توطئه ای که امیر علیه او و پدرش ترتیب می دهد، عامل اصلی احساس گناه امیر می شود.
نویسنده چهره ای دوست داشتنی از پدر امیر ترسیم می کند. دوست دارد پسرش شجاع باشد. تاجر فرش ثروتمندی است. قوی بنیه، بلندبالا و کله شق. با خرسی در بلوچستان گلاویز شده است. اعتقادی به مذهب ندارد. هیچ کاری را پست تر از دزدی نمی داند. به زن علی - صنوبر- تجاوز می کند، اما به خاطر نجات زنی از دست یک روس، با او درگیر می شود. حاضر نیست در آمریکا به خاطر مداوا خودش را به دست یک پزشک روس بسپارد.
 
 ساختار:
رمان در بیست و پنج فصل، به شیوه اول شخص و از زبان امیر، شخصیت اصلی روایت می شود. راوی، فصل اول را با زمان حال آغاز می کند و به گذشته پر از گناه خود اشاره می کند و خواننده را کنجکاو دانستن این گذشته می کند: «... بلکه گذشته پر از گناه من هم هست که تقاص اش را پس نداده بودم...» (ص ۵ از بادبادک باز ترجمه گنجی و...) و در پایان این فصل، خواننده را برای بیان خاطرات خود آماده می کند: «... به بابا فکر می کردم. به علی. به کابل. به زندگی ای که آن وقت ها داشتیم، یعنی قبل از آنکه زمستان ۱۹۷۵ سر برسد و همه چیز را عوض کند و از من کسی بسازد که حالا هستم.» (ص۵)
با شروع فصل دوم، خاطرات امیر شروع می شود و تا پایان رمان ادامه می یابد و بدین گونه است که رمان ساختاری خاطره وار می یابد. (ساختار خاطره ای با خاطره اشتباه نشود. میان داستانی با ساختار خاطره ای و خاطره تفاوت بسیار است.)
نویسنده فصل دوم را با دوران کودکی امیر و حسن آغاز می کند و به معرفی خانواده آن ها می پردازد و تا فصل هفتم به نقل روابط بین امیر و اطرافیانش اختصاص می یابد.
در فصل هفتم گره اصلی رمان – تجاوز آصف به حسن و انفعال و بی تفاوتی امیر و فرارش – افکنده می شود. شش فصل قبلی جز کسب اطلاعات و شناخت شخصیت ها کششی برای خواننده رمان ندارد، چراکه هنوز ماجرایی رخ نداده است و بدین گونه است که گره افکنی در فصل هفتم خیلی دیر طراحی شده است و رمان مقدمه ای طولانی دارد.
امیر برای دوری از بار گناه، در فصل نهم سعی می کند حسن را فراموش کند: «از آن به بعد حسن از حاشیه زندگیم کنار رفت. کاری کردم که کمترین برخورد را با هم داشته باشیم.» (ص ۱۰۳)
از این فصل به بعد جذابیت داستان برای خواننده بیشتر می شود؛ چرا که تغییر رفتاری امیر و کشمکش او با خود و حسن، خواننده را علاقه مند اتفاقات بعدی می کند. در فصل دهم با پرش زمانی روبرو می شویم؛ راوی که پیش از این در فصل هشتم و نهم، وقایع مربوط به ۱۳سالگی امیر («همان تابستان ۱۹۷۶ سیزده ساله شدم.» ص۱۰۸)  را نقل می کند؛ در فصل دهم با ذکر تاریخ مارس ۱۹۸۱ به وقایع ۵ سال بعد، یعنی کوچ امیر و پدرش به پاکستان به خاطر جنگ شوروی و افغانستان، اشاره می کند.
در فصل چهاردهم با تماس تلفنی رحیم، دوست و شریک پدر امیر، مبنی بر رفتن به پاکستان؛ خواننده به یاد ابتدای رمان (فصل اول) می افتد: «روزی در تابستان سال گذشته، دوستم رحیم خان از پاکستان تلفن کرد...» (ص۵)
خواننده همپای راوی از دلیل بازگشت به پاکستان امیر چیزی نمی داند، که خود تعلیقی مناسب برای ادامه ماجراهاست.
فصل بیست و سوم، یکی از زیباترین فصول از لحاظ پرداخت است. ذکر حالات و واکنشهای امیر در دوران مجروحیت در بیمارستان در پیشاور پاکستان، نشان از هوشمندی نویسنده دارد. امیر هر بار که با ذهنی فعال توصیفی از اطراف خود و وضعیت خودش دارد، بی هوش می شود.
یکی از ضعف های آشکار رمان در فصل بیست و پنجم است؛ نویسنده تعلیقی مناسب برای رفتن یا نرفتن سهراب به آمریکا ایجاد می کند؛ اما بدون آنکه چگونگی بردن سهراب به آمریکا را ارائه دهد با پرشی خامدستانه و ابتدایی اعلام می کند: «من پسر حسن را از افغانستان به آمریکا آوردم.»  (ص ۴۰۳) و خواننده از چگونگی آن مطلع نمی شود.
نویسنده در پایان رمان، گره دیگری ایجاد می کند: آیا سهراب در آمریکا به زندگی عادی اش باز می گردد و زبان باز می کند؟ بازی بادبادک امیر با لبخندی که حسن بر لب می آورد، این امید را در دل خواننده باقی می گذارد.
 
فرستنده :هدیه
چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1385
زندگی در پیش رو
نوشته: رومن گاری
ترجمه: لیلی گلستان
ناشر: بازتاب نگار
قیمت :2600 تومان
 
گفتند:تو از بهر محبوب مجنون گشته ای
گفتم:نه.آیا طعم زندگی را فقط مجانین می چشند و بس؟
او بچه ای است که می بیند،خوب هم می بیند،تیز هم می بیند و همه را هم ضبط می کند.هم صحبت هایش یک پیرمرد مسلمان عاشق قرآن و عاشق ویکتور هوگو است و یک زن پیر دردمند.هرچند با بچه ها حرف می زند و بازی می کند،اما با آن ها یکی نمی شود.در مجاورت آن ها بچه نمی شود.او بچه یی ست ساخته نویسنده.اما بچه یی به شدت پذیرفتنی و دوست داشتنی.کتاب نیز به هم چنین.در بیست صفحه اول کتاب،محمد می خواهد همه چیز را به سرعت بگوید؛پس درهم و برهم حرف می زند.می خواهد مثل بزرگترها حرف بزند؛پس گنده گویی به سبک بچه ها می کند.جمله بندی هایش گاه از لحاظ دستوری غلط است.حرف ها و مثال هایش گاه،در کمال خلوص نیست،پرت و عوضی است! و گاه درک نشدنی.به همین دلیل ذهن خواننده در آغاز کمی مغشوش می شود اما بعد به روش گفتار او عادت می کند،و تمام پراکنده گویی های گاه گاه محمد را راحت می پذیرد.
 
«محمد»، پسر عرب و مسلمان در فرانسه زندگى مى‏کند. وقتى سه‏ساله است پدر و مادرش سرپرستى‏اش را به زنى یهودى به‏نام «رزا خانم» واگذار مى‏کنند. رزا خانم تا سن پنجاه سالگى فاحشه بوده. از آن به ‏بعد چون فحشاء را براى سن و هیکل چاق خود مناسب نمى‏داند، آن‌را کنار مى‏گذارد. در زمان جنگ، آلمآن‌ها او را که زن جوانى‌ست تا سرحد مرگ شکنجه مى‏دهند. سال‏هاست که جنگ تمام شده است و او که اکنون شصت و نه سال دارد هنوز از آلمانى‏ها وحشت دارد. چون علت دستگیرى و شکنجه‌ی خود را مذهب‌اش مى‏داند با تهیه‌ی اسنادى جعلى یهودى‌بودنش را محو مى‏کند. بنا بر اوراق جعلى او «هیچ رابطه‏اى با خودش ندارد» (ص 134)؛ به‌ ـ این‌ ـ ترتیب نویسنده نشان مى‏دهد که حکومت‏هاى مستبد و فاشیست براى انسان‌ها چیزی جز بى‏هویت کردن نهایى آن‌ها و اضطراب و آشفتگى‏اى همیشگى نمى‏گذارند؛ تنها به این دلیل که مى‏خواهند قدرت خود را به هر قیمت که شده حفظ کنند.
 
«رومن گاری» در ایران نویسنده‌ی محبوبی‌ست و کتاب‌خوان‌ها به‌خصوص او را با آثاری مثل «خداحافظ گاری کوپر» و «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند» می‌شناسند. «زندگی در پیش رو»، از زیباترین رمان‌های «گاری»ست که اول‌بار با نام مستعار «امیل آژار» منتشر شده و جایزه‌ی «گنکور» را هم برای نویسنده‌اش به‌هم‌راه آورده. این رمان را «لی‌لی گلستان» به فارسی ترجمه و در سال 59 منتشر کرده، و سال‌ها بعد در سال 81 مجوز بازنشر گرفته و در این مدت کوتاه به چاپ پنجم هم رسیده، اما ظاهرن فعلن دچار «مهرورزی»‌ست و مجوز چاپ آن لغو شده .
 

فرستاده شده از طرف : هدیه عزیز

 

سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1385

سلام. خوبین؟

میخوام کتاب دریاچه ی شیشه ای رو معرفی کنم.

نویسنده : مائیو بنچی

مترجم: قدسی گلریز

نشر: روزگار

چاپ هفتم ۱۳۸۲

سه جلد دریک جلد قیمت ۶۲۰۰ تومان

پشت جلد این کتاب نوشته:

آثار این نویسنده(مائیو بنچی) به قدری صمیمی خودمانی و لذت بخش هستند که هر خواننده ای برای خواندن آنها اشتیاق مقاومت ناپذیری در خود احساس می کند.

                                                                                                           نشریه ساندی تایمز

دریاچه شیشه ای نوشته مائیو بنچی از جذابیت بی همتایی برخوردار است و خواننده تمایلی به تمام شدن آن ندارد.

                                                                                                               نشریه بانوان

درام های مائیو بنچی بیانگر حوادثی هستند که در زندگی واقعی مردم هر جامعه ای پیش می آید و این نویسنده با فریبندگی، آنها را به رشته تحریر درمی آورد. قلم او دارای گرمی و شوخ طبعی فراوان است.

                                                                                                               نشریه تایمز

و چه توضیحی بهتر از اینها برای این رمان جذاب و خواندنی؟

سبک او شبیه به سبک لوسی مد مونتگومری است. (نویسنده ی داستانهای آن شرلی و امیلی از نیومون) با این تفاوت که داستانهای مونتگومری بیشتر مناسب نوجوانان است و رمانهای بنچی برای بزرگسالان نوشته شده است. ولی همان آرامش و زیبایی را دارد.

شخصیتهای اصلی داستان کیت مک ماهون و خانواده اش هستند که در روستایی به نام لوف گلاس واقع در ایرلند زندگی میکنند. بقیه شخصیتها اهالی روستا و بعد همکلاسیهای کیت در کالج در دوبلین وغیره هستند. تعداد شخصیتها زیاد است و هرکدام داستان دلنشینی دارند.  آخر داستان مهم نیست. لذت در تمام نشدن این کتاب است.

یک تشکر ویژه ی ویژه از گیلاسی عزیز که منم به این وب دعوت کرد  و به خاطرش کلی زحمت کشید.

یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1385

استخوان های دوست داشتنی

نویسنده : الیس سبالد

ترجمه: فریدون قاضی نژاد

نشر:روزگار

* پرفروش ترین کتاب سال ۲۰۰۲

.... چهارده ساله بودم که در ششم دسامبر ۱۹۷۳ به قتل رسیدم .بیش تر عکس های دختران گمشده در روزنامه های دهه ی هفتاد شبیه من بود . دخترانی سفیدرو باموهایی به رنگ قهوه ای کدر ...

یه پاراگراف که رندومی انتخاب کردم !

... اما سه روز بعد ٬ زمانی که سگ خانواده ی گیلبرت آرنج مرا پیدا کرد و با پوسته ی ذرت که به ان چسبیده بود به خانه اورد ٬ اقای هاروی ان جا را مسدود کرد. در زمانی که این اتفاق ها می افتاد ٬ من در حال گذر بودم .نرسیدم تا ببینم که دندان روی جگر میگذارد ٬ چوب های استحکام بخش را بر میدارد و تمام شواهد را همراه با قسمتهای بدن من ٬ به جز ارنجم داخل کیسه میکند .زمانی که سرو کله من پیدا شد تا با امکانات کافی به حوادثی که روی زمین جریان داشت نگاه کنم ٬ بیشتر نگران خانواده ام بودم تا هر چیز دیگه ....

به نظر من کتاب استخوان های دوست داشتنی کتاب فوق العاده ای بود ... همونطور که خودتون متوجه شدید توی این داستان دختر بچه چهارده ساله توسط مردی کشته میشود و جالب است که داستان هم از زبان خود دخترک بیان میشود ... با مطالعه این کتاب شما تا حدودی با بهشت اشنا میشوید و می تونید تا حدی به ان ذهنیت واقعی بدهید...شاهد نگرانی ها خوشحالی های یک روح باشید ... در ضمن در خلال داستان هم به طرز درداوری با نحوه کشته شدن روبرو میشید !

خوبیش اینه که وقتی توی روزنامه میخونید دختر بچه ای توسط مردی به فلان دلیل کشته شد میدونید بچه چه زجری کشیده !!

در خاتمه توضیحاتم نوشته یک نویسنده و منتقد ادبی رو در مورد کتاب میگذارم که به نظر من بسیار زیبا کتاب رو شرح داده !

 استخوان های دوست داشتنی یکی از عجیب ترین تجربه هایی است که به عنوان خواننده ٬ در مدتی طولانی داشته ام و نیز یکی از به یاد ماندنی ترین ان ها ٬ به طرز دردناکی سرگرم کننده ٬ به طرز نشاط اوری خشن و فوق العاده اندوه اور است . کاری بزرگ در ساخت خیالپردازانه و نشانه ای بارز از قدرت شفا بخش اندوه ...

نوشته شده توسط گیلاس خانومی .

پنج‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1385

دژ دیجیتالی

نویسنده: دن براون

مترجم :حسن زیاد لو

نشر : زهره

قیمت :۶۵۰۰ تومان

سوزان فلچر ریاضیدان نابغه و سرپرست بخش رمز نگاری آژانس امنیت ملی٬ خود را در مقابل یک کد غیر قابل شکستن میابد که حتی در مقابل ابر کامپیوتر رمز شکن ۳ میلیون پردازه ای ان .اس .ای هم مقاومت میکند.این کد به وسیله یک رمز نگار ژاپنی ـانسی تانکادوـ که سابقه فعالیت در ان.اس.ای را داشته است٬نوشته شده است.هدف تاکاندو از این کار دفاع از حریم شخصی مردم در مقابل جاسوسی آژانس امنیت ملی میباشد.

سوزان به همراه نامزدش که یک زبان شناس خبره است باید راهی برای توقف انتشار کد بیابد.

دن براون نویسنده شهیر امریکایی در این کتاب نیز مانند سایر نوشته هایش خواننده را درگیر ماجراهای بسیار کرده و در خلال رمانی بسیار جذاب ٬ ضمن پرده برداری از بسیاری از اسرار سیاسی و علمی ٬ اموختههای زیادی هم به خواننده هدیه میکند .

توضیحات پشت جلد خیلی کامله.... منم اگر بخوام مطلبی اضافه کنم همین هست که اگر کتاب رو شروع کنی تا زمانی که تموم نشده نمی تونی زمین بگذاریدش... مخصوصا صد صفحه اخر ... به نظر من کتاب راز داوینچی جالب تر بود ولی این همه به اندازه خودش مهیج و هیجان اور هست  ...

و ارزش خرید رو داره ...

سبک نگارش دقیقا مثل نگارش راز داوینچی است به این تفاوت که فوت نوت ها یا همون پا نوشته های مترجم ادم رو گیج نمیکنه ....

یه نکته جالبی که من در این دو کتاب متوجه شدم این هست که نویسنده با مهارت فراوان ۴۵۰ صفحه کتاب می نویسد در حالی که دارد فقط وقایع یک روز رو توضیح میدهد...

در ضمن من حس میکنم بخشی از کتاب سانسور شده !!

کتاب در یک هفته دو بار تجدید چاپ شده است.

پی نوشت: نمیدونم چرا عکس روی جلدی که برای ترجمه فارسیش گذاشتن انقدر بی محتواس..من ترجیح دادم عکس روی جلد اورجینالش رو بگذارم .

شما می تونید این کتاب رو از اینجا دانلود کنید ! (حدود ۶۰ صفحه اولش هست )

نوشته شده توسط :گیلاسی Smiley